تبلیغات
دشت فاریاب/ خبری،سیاسی، اجتماعی، عاشقانه، تفریحی - روایت نا برابر مادر فاریابی با بیماری فرزند / تصاویر
 
دشت فاریاب/ خبری،سیاسی، اجتماعی، عاشقانه، تفریحی
اگر؛ کسی دوان دوان به سوی تو اومد احتمال بده شاید در حالِ فرار از دیگری باشد !
                                                        
درباره وبلاگ

ای کسانی که اینقدر پشت سر من حرف میزنید...

عاشقتونم که اینقدر درگیر منید...
مدیر وبلاگ : یکی از اون ورا
پیوندها
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

امید را زنده نگه داریم!

روایت نبرد نابرابر مادر فاریابی با بیماری فرزند/تصاویر

هر روز صبح امیدی در دل مادر زنده می شود که به او می گوید : امروز حتما روز بهبودی فرزاد است و او تا شب منتظر کوچکترین نشانه ای از بهبودی می ماند.....

اسفند ماه سال یکهزار وسیصد و هشتاد و هشت خورشیدی….

فرزاد خواجه دانشجوی کارشناسی ارشد رشته تربیت بدنی دانشگاه علامه طباطبایی تهران بعد از سه ماه دوری از خانه با شوق فراوان به دیار خود بر می گردد.

فرزاد به تازه گی از پایان نامه خود با نمره عالی دفاع کرده و آماده شرکت در آزمون دکتری است.

بعد از یک دوره طولانی مطالعه و تحقیق و انجام پایان نامه، تعطیلات امسال حتما بیشتر می چسبد.

شوق دیدن دریای خلیج پارس و قدم زدن روی ماسه های ساحل بیشتر از هر چیزی او را وسوسه کرده!


۲۷ اسفندماه فرزاد خواجه به همراه یکی از بچه های فامیل برای قایق سواری و شنا به ساحل می روند.

بعد از مدتی قدم زدن روی ساحل،جت اسکی را آماده سواری می کند.

هیجان سرعت روی آبهای خلیج پارس امان فرزاد را بریده!

فرزاد مربی شنا است و به خوبی فوت و فن این حرفه را می فهد.

همین مهارت او را قانع می کند که نیازی به استفاده از جلیقه شنا وجود ندارد.

همه چیز برای یک سواری پر هیجان آماده است.

موتور جت اسکی روشن و پره ها شروع به چرخش می کنند و با سرعتی زیاد سینه آب ها را شکافته و مسافر خود را به جلو می برد.

هنوز ۳۰ متری از ساحل فاصله نگرفته اند که ناگهان یک سانحه زیباترین هیجان زندگی فرزاد را به هولناکترین بخش زندگی اش تبدیل می کند.

جت اسکی دچار سانحه می شود و مسافرش را با سرعتی فوق العاده  روی آب پرت می کند…

سرعت برخورد بسیار بالاست…..
همراهان فرزاد متوجه سانحه می شوند و با استفاده از قایقی که در ساحل بوده خود را به وی می رسانند.

۱۵ دقیقه ی مرگبار و پر از استرس زمانی است که بر ناجیان می گذرد.

بعد از تماس با اورژانس فرزاد را به بیمارستان فاطمه زهرا انتقال می دهند…….

.

.

.

.

اسفند ماه سال یکهزار وسیصد و هشتاد و هشت خورشیدی

مادر فرزاد خواجه در روستای فاریاب بخش بوشکان شهرستان دشتستان چشم به راه دیدار فرزندش لحظه شماری می کند.

خانه را آب و جارو کشیده  و دیدگان منتظرش گذر ساعت را به کندی حس می کنند.

برای عید سال و سفره هفت سین برنامه ها دارد.

فرزاد کوچکترین فرزند خانواده است و یار و همدم پدر و مادر پیرش.

همیشه با آمدنش به خانه شور و هیجان زندگی را به پدر و مادر هدیه می دهد.

دوستان وهم تیمی های فرزاد مدام از مادر تاریخ ورودش را می پرسند.

بهترین بازیکن تیم فوتبال روستا به زودی می رسد و تیم حتما جان تازه ای خواهد گرفت.

۲۷ اسفندماه اما صدای زنگ تلفن و خبری که آن سوی خط  به مادر می دهد تمام شوق و اشتیاق او را به ترسی مهلک و دردی جانکاه تبدیل می کند.

مادر هزار بار می میرد و به عشق فرزاد باز هم زنده می شود.

با تمام سرعت خودش را به بیمارستان فاطمه زهرا می رساند.

یک ساعت مرگبار و کشنده زمانی است که بر مادر می گذرد….و به راستی همیشه یک ساعت شصت دقیقه نیست!!

از حرف های تیم پزشکی چیزی نمی فهمد.

فقط یک سوال را مدام تکرار می کند:قلب فرزادم هنوز می تپد؟

پاسخ مثبت است و مادر گویی عمری دوباره گرفته باشد خیالش آسوده می شود.

ضربان قلب پهلوانش را دوباره خواهد شنید و این برایش کافی است.

هیچ چیز دیگری اهمیت ندارد.

فرزاد اما به کمایی عمیق فرو رفته است.

دانشجوی نمونه دانشگاه علامه طباطبایی تهران، مربی شنا، بهترین بازیکن تیم، پهلوان مادر از آن همه جنب و جوش و فعالیت اینک تنها قادر به پلک زدن است.

پزشکان بار سنگینی را بر دوش خانواده اش گذاشته اند.

امیدی که شاید هیچوقت تحقق نیابد.

انتخاب باید کنند.

فرزاد ۲۶ ساله را در حالیکه تنها قادر به پلک زدن است به خانه برده و با مراقبت های ویژه منتظر بهبودی احتمالی او باشند.

یا……..

علم پزشکی هیچ پاسخی درباره آینده زندگی فرزاد ندارد.

شاید برگردد….شاید تا همیشه در همین وضعیت بماند.

امید و تنها امید……

مادر اما به توان علم پزشکی وسختی راه فکر نمی کند.

خانه و نخلستان و مزرعه و تمام خاطراتش در کوچه پس کوچه های روستا را همان جا می گذارد و برای پرستاری از فرزندش به شهر می آید.

مشق عشق مادر تازه آغاز شده و او امید به روزی دارد که توان فرزاد از پلک زدن فراتر رود.

فرزاد ۲۶ ساله دوباره حکم نوزادی برای مادر را دارد که برای انجام جزیی ترین امور نیازمند کمک اوست.

با خودش می گوید :چه فرقی می کند یک بار دیگر نوزادم را بزرگ می کنم.

آب و غذا در دهانش می گذارد،نوازشش می کند،برایش لالایی می خواند….

ساعت خواب و بیداریش را دقیق می داند…حتی تعداد پلک زدنش را!!!!

هر روز صبح امیدی در دل مادر زنده می شود که به او می گوید : امروز حتما روز بهبودی فرزاد است و او تا شب منتظر کوچکترین نشانه ای از بهبودی می ماند.

ولی تکرار و باز هم تکرار و تکرار….

تقریبا ۱۶۴۰ روز  است که مادر هر روز با همین امید از خواب بیدار می شود و شب خدا می داند چگونه سرش را بر بالین می گذارد….چه در دلش می گذرد؟

چه نیرویی فردا صبح به او انگیزه زندگی دوباره و تلاشی مجدد را می دهد؟

با کدامین توان جنگی دوباره را آغاز می کند؟

نبردی نابرابر…یک سوی میدان پیرزنی شکسته با قلبی مالامال از درد و غصه ی آب شدن جوان برومندش و سوی دیگر میدان، سپاه بزرگ ناامیدی.

جوانش اگر سالم بود حتما الان پایان نامه دکترایش را به مادرش تقدیم کرده بود و شاید یک نوه بازیگوش نیز هم..

برادران فرزاد در این چند سال تمام تلاششان را برای درمان انجام داده اند؛ .داریوش برادر بزرگ فرزاد پرونده پزشکی او را نزد بهترین متخصصان داخلی و حتی خارجی فرستاده است .از دکتر سمیعی گرفته تا چندین متخصص در آلمان و انگلیس و مالزی و تمامی متخصصان داخلی ولی جواب همه یکی است: فرزاد پنج دقیقه طلایی درمان را از دست داده است.همان پنج دقیقه ابتدایی و کمک های اولیه ای که توسط اورژانس می بایست صورت می گرفت و اینک علم پزشکی ناتوان از درمان است؛ امید و تنها امید…گذر زمان شاید کمک کند….

و مادر همچنان مبارزه را ادامه می دهد…

اینک اما خانواده فرزاد مانده اند با حسرتی بزرگ بردل….

داریوش از درخواست نامه ای حرف می زند که توسط دانشگاه علامه برای پذیرش بدون کنکوردکتری  فرزاد در دانشگاه تربیت مدرس فرستاده شده بود ودانشگاه مذکور هم با شرط ارائه دو مقاله توسط فرزاد با این درخواست موافقت کرده بود.

داریوش می گوید:وقتی وسایل فرزاد را بررسی می کردم چند مجله علمی –پژوهشی دیدم که مقالات فرزاد را چاپ کرده بودند.

فرزاد طرحی پژوهشی درباره بازی های سنتی استان را آغاز کرده بود که در صورت نتیجه می توانست گوشه ای از تاریخ و فرهنگ این استان کهن را زنده نگه دارد.

اما…….

فرزاد خواجه جوان تحصیل کرده و نخبه استانمان اینک بیش از چهار سال است که به کمایی عمیق فرو رفته و تنها حسرت و مجهولاتی را به دل خانواده و اطرافیانش به جا گذاشته است.

اگر اورژانس بیمارستان وظیفه خود را به خوبی انجام می داد…..

آیا امید و ایمان مادری پیر می تواند ناتوانی علم پزشکی را به زانو درآورد؟

آیا سرباز خسته ی این میدان نابرابر زنده خواهد ماند تا نتیجه جنگیدن این همه سالش را ببیند؟

در کدامین روز توان یل زندگی مادر از پلک زدنی فراتر خواهد رفت؟

کدام منبع نیرو به بازوان نحیف این پیرزن انرژی می دهد؟

پایان این قصه چه خواهد شد….؟

.

.

.

دلتان اگر شکست برای سلامتی فرزاد خواجه و تمامی بیماران دعا کنید!

*سوک





نوع مطلب : عاشقانه، اجتماعی، 
برچسب ها : بیماری، فرزند، مادر، مهربانی، انتظار،
لینک های مرتبط :




دوشنبه 1 خرداد 1396 10:13 ب.ظ
Hello! Do you know if they make any plugins to safeguard against hackers?
I'm kinda paranoid about losing everything I've worked hard on. Any
recommendations?
پنجشنبه 27 شهریور 1393 11:25 ق.ظ
امروز بعد مدتها چای صبحانه ام را شیرین کردم...
عجب حس نوستالژیکی داشت ...
پنجشنبه 27 شهریور 1393 11:23 ق.ظ

الف:
چو رسی به طور سینا ارنی مگوی و بگذر
که نـیـرزد ایـن تـمنـا بـه جـواب لـن‌تـرانی
ب:
چو رسی به طور سینا ارنی بگو و نگذر
تو صدای دوست بشنو چه تری چه لن‌ترانی
ج:
ارنی بگویـد آنـکس که تو را نـدیده باشد
تو کـه با مـنی هـمیشه چه تری چه لن‌ترانی
د:
سحر آمـدم به کویت که ببینمت نهـانی
ارنـی نـگـفتـه گـفتـی دو هــزار لـن‌تـرانی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.